حمام....
امیرحسین قبل از حمام و بعدش که دخمل شده.... ...
نویسنده :
مامان عالمه
11:39
واکسن...
جیگرمامان دیروز یعنی ٩١/١٢/٠٣ من و تو بابایی باهم رفتیم واکسن چهارماهگیتو زدی من که طاقت نداشتم آمپول زدنتو و اون لحظه ای که از ته دل گریه میکنیو ببینم از اتاق اومدم بیرون خوب شد بابامیثم بود بعدش رفتیم خونه ی بابایی اکبر چقدر گریه کردی تازه شبم مهمون بودیم و شما همش بغلمون بی قراری میکردی اما روز بعدش سرحالتر شدی الهی فدات بشم که تا میای سرحال بشی باید دوباره واکسن بزنی ...
نویسنده :
مامان عالمه
23:03
خوش اخلاق
شلام پسلی مامان این روزا هرچی داری بزرگتر میشی شیرینتر میشی الهی قربون این اولین خنده هات بشم،همه بهت میگن خوش اخلاق آخه تا صدات میکنن میخندی اخم هم بلدها... ...
نویسنده :
مامان عالمه
10:59
نی نی ترسیده
روزای اول
سلام پسریه مامان ،الان که برات مینویسم ٤ماهته دوست دارم از اون روزای اول تولدت بگم ... تا وقتی ٦ روزت بود همه چی خوب بود تا اینکه واسه چکاب بردیمت دکتر و دکتر گفت زردی داری من داشتم از غصه میمردم ،آزمایش دادیم و گفتن باید بستری بشی وای که چقدر گریه کردم ٣روز توی بیمارستان بستری شدی چه روزای سختی بود من و بابایی دیگه طاقت نیاوردیم و با رضایت خودمون مرخص شدی و همون روز اولین مسافرتتو رفتی،باهم رفتیم اصفهان خونه ی باباجان ویک ماه اونجاموندیم ...
نویسنده :
مامان عالمه
13:07









